بازدید: 85

درباره‌ی «علی نصیریان»، بازی ها و نمایش هایش

منبع : برترین ها کد خبر: 631821
صحنه خداحافظی ابوالفتح خان با جیران را در «هزاردستان» به یاد می آورید؟ آنجا که با حسرت و هراس از همسرش وداع می کند چون می داند که دیگر او را نمی بیند؟
هفته نامه صدا - کریم نیکونظر:

1. صحنه خداحافظی ابوالفتح خان با جیران را در «هزاردستان» به یاد می آورید؟ آنجا که با حسرت و هراس از همسرش وداع می کند چون می داند که دیگر او را نمی بیند؟ به یاد می آورید آن نگاه، حالت چشم ها و بغضی را که از تمام عضلات چهره ابوالفتح خان بیرون می زند؟ ابوالفتح خان خودش را کنترل می کند تا غم را بیشتر نکند ولی ما در این سو عمق تلخکامی را حس می کنیم؛ یکی خودش را کنترل می کند و دیگری از خود بی خود می شود. انگار او می داند که چطور در اعماق ما نفوذ کند، احساس ما را درگیر کند و بقبولاند که حس او حقیقی و ناب است.

این ابوالفتح خان، خالقی دارد که راه ورود به درون تماشاگر را بلد است. اشتباه نکنید، علی حاتمی روی کاغذ آن را ساخته، اما کسی که روح را به کالبد عصیانگر عاشق پیشه دمیده، علی نصریان بوده است؛ خالق واقعی اوست، همان کسی که فهمید مردی از تبار حیدرخان عمو اوغلی چطور می تواند رویه دیگری داشته باشد و تماشاگر را غافلگیر کند.
 
 درباره علی نصیریان، بازی ها و نمایش هایش

بگذارید مثال دیگری بزنم. مظفرالدین شاه فیلم «کمال الملک» را به یاد می آورید؟ آن ساده لوح و ابله تمام عیار که ملکه انگلیس را عمه خطاب می کرد و عاشق صندوقچه تیله های رنگارنگ شاه مقتول بود؟ یادتان می آید که پیرمرد در کهنسالی چطور به بچه ها می ماند؟ درست زمانی که به حماقت او فکر می کنیم و شاه را کودکی نابالغ تصور می کنیم، جمله می گوید که همه چیز را تغییر می دهد: «کارِ جهان به اعتدال راست می شود. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید؛ ما که صدراعظم مثلِ بیسمارک نداریم که نقاشی باشیِ آن طوری داشته باشیم. بیله دیگ، بیله چغندر.» هوش را می بینید؟
 
چطور چنین مردی که بازی های کودکانه را به سلطنت ترجیح می دهد در بزنگاه تاریخی حرفی عالمانه بر زبان می راند؟ بله، اینجا هم با علی حاتمی طرفیم ولی بیشتر از آن با یک علی نصریان، با کسی که «درون» شاه قجری را جلوی روی ما می گذارد، بدون آن که اغراق کند ما را با پیچیدگی آدمیزاد روبرو می کند و به زبان بی زبانی می گوید که نباید به ظاهر او اعتنا کرد و باید صبور بود و منتظر ماند تا در نقطه حساس زندگی واکنش او را دید.

سهم نصریان در ساخت چنین شخصیت هایی فراتر از ارائه ساده نقش یا «بازی» در قالب آنهاست، او خالق است، آفریننده نقش ها و آدم هایی که نمایشی اند اما باورشان می کنیم، مردمی با همه پیچیدگی ها و پیدا و پنهانی که گاه ما را فریب می دهند اما با خود همراه می کنند. عجیب نیست محدوده نقش هایی که او بازی کرده از «هالو»ی «آقای هالو» تا «قاضی شارح» سریال «سربداران» گسترده است؛ یکی از اسمش پیداست که گیج تر و ساده لوح تر از آن است که بخواهیم حماقتش را تفسیر کنیم و دیگری شیادتر و خلاق تر از آن که تصور می کنیم.

بگذارید مثال دیگری بزنم: «مستر فرحان» فیلم «ناخدا خورشید» کجا و راننده پیر «بوی پیراهن یوسف» کجا؟ ولی کدام را باور نمی کنید؟ کدام را پس می زنید و فکر می کنید که او واقعی نیست و قلابی است؟ همه آنها مردانی هستند با رویه خوب و بد. همراه سویه های تاریک و روش، معصوم و جانی. انگار گرگ و گوسفند کنار هم اند. اصلا در یک قالب اند، در یک کالبد. چنین نقش هایی بیش از هر چیز، نیاز به پذیرش و باور بازیگر دارد. به این که فکر می کند و ایمان بیاورد که با «آدم» طرف است و این آدمیزاد حتما همانی نیست که نشان می دهد.

پس باید درون او را بشناسد و لایه لایه به اعماق او نفوذ کند. فکر کند که چطور باید او را بسازد و در کدام لحظه، چه واکنشی نشان دهد که بخشی از هویتش را رو کند. مثل یک معمار بنایی جدید بسازد، مثل خالق متعال، آدمی را خلق کند. پس بازیگر مدام با خودش درگیر است که نقش را از اول بسازد، تصوری از شخصیت به تماشاگر بدهد و روح او را تسخیر کند. بله، علی نصریان گاه نقش های خیلی کوتاهی بازی کرده، مثل «کمال الملک» و گاه نقش هایی موثر، مثل سریال «شهرزاد» اما همه جا تماشاگر می ماند که با او چه کند. آیا او شخصیتی منفی است؟ یا نه، مردی است حکیم که به ناچار و جبر زمانه ظلم می کند؟ «قاضی شارح» مفسر شرع است یا کاسب دین؟
 
 درباره علی نصیریان، بازی ها و نمایش هایش
 
«مستر فرحان» قاچاقچی زیرکی است یا بازرگانی شکست خورده؟ حاج یونس «میوه ممنوعه» عاشق پیشه است یا خیر؟ ما مدام بین این انتخاب ها سرگردانیم، نمی دانیم که کدام یک صحیح تر است و نمی توانیم این آدم ها را قضاوت کنیم و این همه آن کاری است که علی نصریان در 50 سال گذشته کرده؛ مباحث آدم هایی که در محدوده قضاوت ما قرار نمی گیرند.

2. در این سال ها آنچه که نصریان عرضه می کند به قالب «پیر فرزانه» بیشتر نزدیک است؛ پیرمردی که حتی در کارهای خطا و باطلش هم خیری نهفته است و تماشاگر هرگز از او متنفر نمی شود. دارم از منفی ترین شخصیت هایی که بازی کرده حرف می زنم، از خاخام «شکارچی شنبه»، از نعمت «جزیره آهنی»، از مستوفی «دیوانه از قفس پرید». از آنهایی که بدترین کارهای ممکن را در حق باقی مردم انجام می دهند.
 
اما چنان به نیت خیر خودشان باور دارند که تماشاگر شک می کند نکند حق با او باشد که شاید اعمال او آن قدرها هم بد و منفور نباشد. تماشاگر، دست کم در زمان زیادی از این فیلم ها، به باور او و عملش شک نمی کند و منتظر می ماند و خدا خدا می کند که او فاجعه به بار نیاورد. ساده تر این که او پیرمردی است که تماشاگر دوستش دارد و دلش نمی خواهد که عمل بدی را به او نسبت دهد.
 
چنین حسی فقط زمانی ایجاد می شود که تماشاگر شخصیت را باور کند و باور شخصیت تنها از باور بازیگر می آید. از جایی که خود او هم به درستکاری خودش، حتی هنگام انجام فجیع ترین کارها ایمان داشته باشد. حقیقت این بازی ها از درون بازیگر می جوشد، از صداقت او با خودش و با نقش، از این که شخصیت را فریبکار نبیند و خودش را جای او بگذارد و همان جوری فکر کند که آن شخصیت 50 سال است که علی نصریان این گونه بازی می کند.

3. نصریان کم حرف است، کمتر در مجالس هنری حاضر می شود، تلخ است و کم دیده می شود، اهل بروبیا و سخنرانی و سروصدا نیست. آرام و بی صدا کار می کند و مثل یک موج بلند دریا، هر از گاهی سر به آسمان می کند و دوباره پایین می آید. بخشی از درونگرایی و پیچیدگی بازی هایش به شخصیتش بر می گردد همانطور که اندوه بیشتر آنها ناشی از وجود خود اوست. اگر بگوییم که او مرد اندوهگینی است بیراه نگفته ایم، تلخی او مستمر است، از ته قلبش نشأت می گیرد و در هر نقشی، حتی در کمدی ترین آنها سرریز می کند.

این اندوه معمولا مستتر است و مثل یک جور غلیان روحی در وجود او مدام بالا و پایین می رود. در نقش هایی که بازی کرده تنها دو جا همه احساسش را بروز داده: یک بار وقتی سر قبر خالی پسرش در «بوی پیراهن یوسف» از خود بی خود می شود و فریاد می کشد و دیگری زمانی که از درد عشق در «دیوانه از قفس پرید» زیر گریه می زند. جز این دو صحنه جایی نیست که او چنین بی پروا غمش را نشان بدهد.

او غم را کنترل می کند و به مزیتی در اجرای نقش بدل می کند. «کنترل» احتمالا واژه ای است که بازی او را توصیف می کند: مهارت در کنترل همه اجزای نقش،از حس او گرفته تا حرکات بدن هالوی «آقای هالو» بدون دیالوگ هم قابل شناسایی است: بدن جمع شده او، لبخند از روی شرمش، گردنی که همیشه به زیر افکنده شده و سراسیمه گی در حرکات دست و سنگینی حرف زدنش که سعی می کند «ادا»ی شهری ها را در بیاورد. همه وجود و وجوه او را جلوی ما می گذارد و درست در نقطه مقابل آن مستر فرحان «ناخدا خورشید» است که از همان اول یله و رها حرف می زند و حرکت می کند و ناسازگار بودنش را با شرایط به رخ می کشد.
 
درباره علی نصیریان، بازی ها و نمایش هایش

بیشترین کنترل را در «هزاردستان» می بینیم؛ جایی که با خونسردی از ایده آل ها حرف می زند و کمی بعد از عاشقی، در هیچ کدام چیزی جز سردی و استحکام نمی بینیم و هر چه هست، پشت صورت سنگی و دیالوگ های مطنطن مخفی شده قاضی شارح «سربداران» واعظی را به یاد می آورد که در لحظه می تواند مسیر بحث را تغییر دهد و چنان از دست ها و چشم هایش استفاده می کند که هر تماشاگری را قانع می کند که او حرف حق را می زند، نه شیخ حسن جوری! احساس و میمک و بدن گاه متضاد با هم عمل می کنند اما این تضاد یک کل را می سازد که تماشاگر را به باور می رساند.

می گویند چشم ها پنجره های روح اند و چشم های علی نصریان قادر است هر بار ما را برابر یک روح تازه قرار دهد. یک بار امیر پوریا در مقاله ای (مجله فیلم، بزرگداشت نصریان) توضیح داد که چطور کشیدگی چشم های نصریان با هوش وی ارتباط دارد و این بازیگر در «آقای هالو» یا پرهیز از نگاه های موذیانه آن را خفیف کرده و در مقابل در «گرگ ها» یا «ناخدا خورشید» به آن پروبال داده تا وجه خباثت و شیطنت آنها را پروبال دهد. او با ترکیب این نگاه ها و خنده های از ته دل یا لبخندهای معصومانه چیزی می سازد که ما را به واقعیت نقش می رساند.

4. اما اگر اهمیت علی نصریان را محدود به بازی هایش کنیم، به او جفا کرده ایم. نصریان اولین کسی است که تئاتر ایران را از چنگال رمانتیسیسم قرن نوزدهمی بیرون می آورد، از تکلف گفتار و لباس و بازی ها خارج می کند و به متن جامعه، به زبان عادی و محاوره و واقعی رجوع می کند. عبدالحسین نوشین فرد مهمی در نمایش است، درست مثل شاهین سرکیسیان.
 
ولی آن کسی که توانست به تئاتر هویتی ایرانی ببخشد و در عین بومی بودن، عناصر مدرن را در آن بگنجاند، علی نصریان است؛ اوست که برای اولین بار سراغ هدایت می رود و از زبان او، از گفتار و لحن او کمک می گیرد و نمایشنامه می نویسد. اوست که به جای محدود شدن به زبان کوچه بازاری یا تکلف متون ترجمه ای را به زبان ادبی هدایت که پاکیزه و فصیح است، ارجاع میدهد. اگرچه تاثیرپذیری او در حد زیان نمی ماند و به تلخی و ناکامی آثار هدایت هم اشاره می کند.
 
درباره علی نصیریان، بازی ها و نمایش هایش

می دانید تلخی و انزوای علی نصریان او را به هدایت پیوند می زند و انگار هر دو را به 9یک نقطه مشترک می رساند.اگر به نمایشنامه های نصریان مراجعه کنید، می بینید که چطور تمام آنها به تنهایی، مرگ و تیرگی اشاره می کنند. او ناامید است؟ گاهی بله، واقعا تلخ و ناامید به دنیا نگاه می کند ولی این ناامیدی در زمان خودش و همگام با تجربه شخصی نصریان و شرایط اجتماعی دوروبرش صادقانه است.
 
رنج واژه ای است که پیوستگی او را با هدایت توصیف می کند. رنجی که خود هدایت و قهرمان هایش از بی سوادی، فقر و ناآگاهی می برند، برای نصریان ملموس است. پس بی دلیل نیست که آثار او هم یکسره درباره رنج اند. قهرمان های او آدم هایی معمولی اند؛ معرکه گیر، نقال، کارمند دفتری، سیاه که همه هم به دلیل شرایط اقتصادی عذاب می کشند. خشونتی که نثار هم می کنند ناشی از ناآگاهی و رنجی است که می برند. به همین دلیل هم پایان بیشتر آنها تلخ و غمناک است. انگار نتیجه ناگزیر چنین حیاتی، چیزی جز تلخکامی نیست.

5. اما متن های او از یک جنبه دیگر هم مهم اند: علی نصریان بیش از همه تلاش می کند تا از نمایش سنتی ایرانی استفاده کند و در قالب دراماتیک امروزی و شیوه های مدرن نمایشنامه نویسی از آنها بهره ببرد. کاری که او در «بنگاه تئاترال» با نمایش تخت روحوضی می کند شگفت انگیز است استفاده او از «سیاه» در نمایش «سیاه» و معرکه گیری در «افعی طلایی» (که اقتباسی از داش آکل هدایت است) فوق العاده جذاب و در عین حال نوآورانه است.
 
او نمایشی بازاری و به ظاهر مبتذل را بالا می کشد و به صحنه های تئاتر روشنفکری می آورد، آن را برای مخاطب فرهیخته دیدنی می کند و انگار حلقه وصلی می شود بین دو تفکر. استفاده او از داستان های کهن و افسانه ها، امکان رجوع به متون کهن را فراهم می کند، آن هم در دوره ای که این متن ها کمتر مورد استفاده قرار می گرفت یا به شیوه «لاله زاری» تقلیل پیدا می کرد.

این علی نصریان است که تئاتر ایرانی را از پیوند ایده مدرن نمایشنامه نویسی یا متن کهن و استفاده از نشانه ها و عناصر سنتی شکل می دهد. برای درک بهتر کارهای او پیشنهاد می کنم نمایشنامه های «بلبل سرگشته»، ««لونهی شغال»، «دیوان تئاترال» و «افعی طلایی» را بخوانید. آن وقت متوجه می شوید که تک تک این واژه ها درست استفاده شده و اغراقی درباره نصریان نیست.
 
درباره علی نصیریان، بازی ها و نمایش هایش

6. می دانید کمتر کسی است که به پیشنهاد داریوش مهرجویی نه بگوید چون فکر می کند نقش چیزی برای عرضه ندارد (نصریان پیشنهاد بازی در «اجاره نشین ها» را رد کرد چون به نظرش نقش جای کار نداشت) کمتر کسی است که فکر کند شخصیت محبوب و مهم دیگر باید تمام شود و حاضر نشود متنی برای ادامه حضورش بنویسند. (او فکر می کرد مرگ بزرگ آقا در «شهرزاد» آخر کار اوست و دیگر لازم نیست که در سری دوم آن، او را به شکل فلاش بک ببینیم)؛ چنین اعمالی از یک بازیگر، حتی یک عاشق بازیگری هم سر نمی زند.
 
اینها محصول فرزانگی است، فرزانگی و انزوایی خودخواسته که زدوبند و رفاقت و حاشیه را کنار می زند و به کنه اثر، به آنچه که باید خلق شود، فکر می کند. علی نصریان، استاد علی نصریان در چنین جایگاهی است.

درباره‌ی «علی نصیریان»، بازی ها و نمایش هایش
:
امتیاز : 4.2 تعداد رای : 13

پربازدیدترین اخبار

همراهان

گزارش ها